حکایتی از عبید زاکانی (ایرانی و قیامت )

خواب دیدم قیامت شده است .

هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
گفت:«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یادهندوستان کند خود بهتر از هرنگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله بازگردانیم!

منبع : http://blogfars.com/blog.html?member=iran-navid

مرا اینجاهم بخوانید.

/ 2 نظر / 10 بازدید
ربولی حسن کور

سلام بدین وسیله رسما کامنتمان در پست قبل را پس میگیریم این پستتان فوق العاده بود

يك دانشجوي پزشكي

[متفکر][افسوس]