﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>زندگی از دیدگاه یک شیمیست</title>
    <description>ozraa's description</description>
    <link>http://ozraa.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>عذرا</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 06 May 2012 11:37:43 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>دوست داشتن در مقابل استفاده کردن</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-family: Tahoma; font-size: medium;"&gt;&lt;br /&gt;زمانی مردی در حال پولیش کردن اتوموبیل جدیدش بود کودک 4 ساله اش تکه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت &lt;br /&gt;مرد آنچنان عصبانی شد که دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محکم پشت دست او زد بدون انکه به دلیل خشم متوجه شده باشد که با آچار پسرش را تنبیه نموده&lt;br /&gt;در بیمارستان به سبب شکستگی های فراوان انگشت های دست پسر قطع شد&lt;br /&gt;وقتی که پسر چشمان اندوهناک پدرش را دید از او پرسید "پدر کی انگشتهای من در خواهند آمد&lt;br /&gt;آن مرد آنقدر مغموم بود که هیچ نتوانست بگوید به سمت اتوموبیل برگشت وچندین بار با لگد به آن زد&lt;br /&gt;حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی که پسرش روی آن انداخته بود نگاه می کرد. او نوشته بود&lt;br /&gt;"دوستت دارم پدر"&lt;br /&gt;روز بعد آن مرد خودکشی کرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی ( عشق) را انتخاب کنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشید که:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #008000;"&gt;در حالیکه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همواره در ذهن داشته باشید که:&lt;br /&gt;اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند&lt;br /&gt;مراقب افکارتان باشید که تبدیل به گفتارتان میشوند&lt;br /&gt;مراقب گفتارتان باشید که تبدیل به رفتار تان می شود&lt;br /&gt;مراقب رفتار تان باشید که تبدیل به عادت می شود&lt;br /&gt;مراقب عادات خود باشید که شخصیت شما می شود&lt;br /&gt;مراقب شخصیت خود باشید که سرنوشت شما می شود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;منبع : ایمیل دریافتی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozraa.persianblog.ir/post/86</link>
      <author>عذرا</author>
      <comments>http://ozraa.persianblog.ir/comments/195617/9393613/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-195617.post-9393613</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 11:37:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ورود به بهشت یا جهنم!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;مردی با اسب و سگش در جاده&amp;zwnj;ای راه می&amp;zwnj;رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه&amp;zwnj;ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت&amp;zwnj;ها طول می&amp;zwnj;کشد تا مرده&amp;zwnj;ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیاده &amp;zwnj;روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می&amp;zwnj;ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می&amp;zwnj;شد و در وسط آن چشمه&amp;zwnj;ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه &amp;zwnj;بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"&lt;br /&gt;دروازه&amp;zwnj;بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."&lt;br /&gt;- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه&amp;zwnj;ایم."&lt;br /&gt;دروازه &amp;zwnj;بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می&amp;zwnj;توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می&amp;zwnj;خواهد بنوشید."&lt;br /&gt;- اسب و سگم هم تشنه&amp;zwnj;اند.&lt;br /&gt;نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."&lt;br /&gt;مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه&amp;zwnj;ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه&amp;zwnj;ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می&amp;zwnj;شد. مردی در زیر سایه درخت&amp;zwnj;ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسافر گفت: " روز بخیر!"&lt;br /&gt;مرد با سرش جواب داد.&lt;br /&gt;- ما خیلی تشنه&amp;zwnj;ایم . من، اسبم و سگم.&lt;br /&gt;مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ&amp;zwnj;ها چشمه&amp;zwnj;ای است. هرقدر که می&amp;zwnj;خواهید بنوشید.&lt;br /&gt;مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی&amp;zwnj;شان را فرو نشاندند.&lt;br /&gt;مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می&amp;zwnj;توانید برگردید.&lt;br /&gt;مسافر پرسید: فقط می&amp;zwnj;خواهم بدانم نام اینجا چیست؟&lt;br /&gt;- بهشت&lt;br /&gt;- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!&lt;br /&gt;- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.&lt;br /&gt;مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می&amp;zwnj;شود! "&lt;br /&gt;- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می&amp;zwnj;کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می&amp;zwnj;مانند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozraa.persianblog.ir/post/85</link>
      <author>عذرا</author>
      <comments>http://ozraa.persianblog.ir/comments/195617/9367882/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-195617.post-9367882</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 17:57:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مورچه و سلیمان</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.&lt;br /&gt; از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟&lt;br /&gt; مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.&lt;br /&gt; حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.&lt;br /&gt; مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!" &lt;br /&gt; حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.&lt;br /&gt; مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozraa.persianblog.ir/post/84</link>
      <author>عذرا</author>
      <comments>http://ozraa.persianblog.ir/comments/195617/9192811/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-195617.post-9192811</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Mar 2012 22:35:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عالم و ابلیس</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!&lt;br /&gt;عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...&lt;br /&gt;ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!&lt;br /&gt;عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...&lt;br /&gt;مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.&lt;br /&gt;ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...&lt;br /&gt;عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!&lt;br /&gt;خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...&lt;br /&gt;باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!&lt;br /&gt;عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!&lt;br /&gt;باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!&lt;br /&gt;عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...&lt;span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozraa.persianblog.ir/post/83</link>
      <author>عذرا</author>
      <comments>http://ozraa.persianblog.ir/comments/195617/9020622/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-195617.post-9020622</guid>
      <pubDate>Wed, 29 Feb 2012 09:40:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>داستان قاضی القضات شدن شیخ بهایی</title>
      <description>&lt;div style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma';"&gt;روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم می &amp;rlm;خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.&lt;br /&gt;شیخ بهایى گفت: قربان من یک هفته مهلت می &amp;rlm;خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد،چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم.&lt;br /&gt;شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلای ( محل نماز خواندن) خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى که از آنجا می &amp;rlm;گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد. شیخ قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت: اى بنده ی خدا من می &amp;rlm;دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد! تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. و لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.&lt;br /&gt;مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه &amp;rlm;اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته، فردا صبح زود هم من مخفیانه می روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم می شود.&lt;br /&gt;شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از نزدیکان شاه بود، هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد: اعلیحضرت، می خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب دیدن یک موضوع، به شاه نشان دهم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست می دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند.&lt;br /&gt;شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟ شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام، کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف تکرار شده که هر کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت! حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!&lt;br /&gt;به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت&amp;rlm;هاى عالى قاپو و تالارها و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند. بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد و واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند:&lt;br /&gt;به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید! دیگرى گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد. سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا گریه و زاری می نمود. چهارمى &amp;rlm;گفت: خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه &amp;rlm;اش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود.به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش می کرد. عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت:&lt;br /&gt;بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت: قبله ی عالم. عقل و شعور مردم را دیدید؟ شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟ شیخ عرض کرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم.&lt;br /&gt;شاه گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟ شیخ گفت: من چگونه می توانم قاضى القضات شوم با اینکه می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می فرمایید ناچار به اطاعتم! شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و می کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma';"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://ozraa.persianblog.ir/post/82</link>
      <author>عذرا</author>
      <comments>http://ozraa.persianblog.ir/comments/195617/8826615/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-195617.post-8826615</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 16:57:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بازاریابی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...&lt;br /&gt; مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.&lt;br /&gt; یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده.&lt;br /&gt; رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.&lt;br /&gt; پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.&lt;br /&gt; در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.&lt;br /&gt; گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین&lt;span style="color: #800000;"&gt;*&lt;/span&gt;" بازاریابی یاد بده؟!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;span style="color: #800000;"&gt;* گلدشتین یه فامیل معروف یهودیه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozraa.persianblog.ir/post/81</link>
      <author>عذرا</author>
      <comments>http://ozraa.persianblog.ir/comments/195617/8805231/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-195617.post-8805231</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 13:32:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اصل و فرع</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : &amp;laquo;در کیسه ها چه داری&amp;raquo;. او می گوید&lt;br /&gt; شن&lt;br /&gt; مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.....&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozraa.persianblog.ir/post/80</link>
      <author>عذرا</author>
      <comments>http://ozraa.persianblog.ir/comments/195617/8782210/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-195617.post-8782210</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Jan 2012 15:55:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ارزش سلطنت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزی بهلول بر هارون&amp;zwnj;الرشید وارد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلیفه گفت: مرا پندی بده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی&amp;zwnj;آب، تشنه&amp;zwnj;گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه&amp;zwnj;ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می&amp;zwnj;دهی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: صد دینار طلا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: نصف پادشاهی&amp;zwnj;ام را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهلول گفت: حال اگر به حبس&amp;zwnj;البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می&amp;zwnj;دهی که آن را علاج کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: نیم دیگر سلطنتم را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;منبع : ایمیل دریافتی&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozraa.persianblog.ir/post/79</link>
      <author>عذرا</author>
      <comments>http://ozraa.persianblog.ir/comments/195617/8668432/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-195617.post-8668432</guid>
      <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 10:15:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>منطق</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma'; color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند : &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma'; color: #000000;"&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;- استاد اصولا منطق چیست ؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma'; color: #000000;"&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma'; color: #000000;"&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !&lt;br /&gt; معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; پس چه کسی حمام می کند ؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt; &lt;span style="font-family: 'Tahoma';"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;حالا &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma';"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;شاگرد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma';"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;ها می گویند : تمیزه !&lt;br /&gt; معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; وباز پرسید :&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma'; color: #000000;"&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma'; color: #000000;"&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma'; color: #000000;"&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد وکثیفه به حمام احتیاج دارد. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt; خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟&lt;br /&gt; بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! &lt;br /&gt; معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma'; color: #000000;"&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;شاگردان با اعتراض گفتند : &lt;br /&gt; بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟&lt;br /&gt; هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;
&lt;div&gt;
&lt;div&gt;&lt;hr /&gt;
&lt;div style="text-align: justify;" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma'; color: #000000;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;معلم در پاسخ گفت : &lt;br /&gt; خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: 'Tahoma'; color: #000000;"&gt; &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;و از دیدگاه هر کس متفاوت است.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://ozraa.persianblog.ir/post/78</link>
      <author>عذرا</author>
      <comments>http://ozraa.persianblog.ir/comments/195617/8648730/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-195617.post-8648730</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Jan 2012 13:02:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اثبات عشق</title>
      <description>&lt;div style="text-align: left;"&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; گفتم: تو چی؟ گفت: من؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; گفت: موافقم، فردا می ریم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; توی نامه نوشته بودم:&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; علی جان، سلام&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; توی دادگاه منتظرتم...&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://www.iran-eng.com/showthread.php/327344-%D8%A7%D8%AB%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%B4%D9%82" target="_blank"&gt;منبع&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://ozraa.persianblog.ir/post/77</link>
      <author>عذرا</author>
      <comments>http://ozraa.persianblog.ir/comments/195617/8492333/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-195617.post-8492333</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Dec 2011 16:41:31 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
