تفاوت عشق حقیقی و عشق شرطی



در یک مکان مقدس تعدادی دختر و پسر معرفت جو تحت نظر استادی درس می گرفتند. همه این معرفت جویان هم الزاما و طبق قوانین مدرسه مجرد بودند. یکی از این دخترها بی نهایت زیبا بود. روزی یکی از پسران جوان در خفا نامه ای به دختر نوشت و به او اظهار علاقه کرد. روز بعد دختر در سر کلاس و در حضور همه از جا برخاست و با صدای بلند گفت که نویسنده نامه اگر در عشقش صداقت دارد همین الان از جا برخیزد و همراه او از معبد خارج شوند تا همچون یک زن و مرد عادی ازدواج کنند و دست از کلاس و مدرسه بشویند.

فکر می کنید چه شد؟ اگر آن پسر واقعا دوستش می داشت باید بر می خواست و از این پیشنهاد استقبال می کرد ، اما از این نکته هم نباید غافل بود که دخترک با این حرکت نشان داد که زیاد پایبند آبرو و به عبارتی قابل اعتماد نیست ، چون که باید به هر صورت ملاحظه آبرو و حیثیت معبد و پسرک را می کرد.
.
حدس بزنید بعد چه شد. چه بالایی سر پسر آمد؟
.
مگر غیر از این است که پسر با برنخواستنش ثابت کرد که عشقش تفکر و شرطی بوده است و حال که دخترک با رفتار به ظاهر جنون آمیزش بی آبرویی به بار آورده دیگر لیاقت عشق تفکری اش را ندارد؟
.
من تعجب می کنم که چرا اکثر مردم فکر نمی کنند و فقط سعی می کنند قضاوت ها و پیش داوری هایشان را ردیف و منظم کنند. خوب به مساله دقت کنین شاید دلیل اینکه نمی توانین آن را حل کنین این باشد که آنچه با آن روبرو هستین یک مساله نیست ، بلکه یک واقعیت است!
.
آنها که می خواهند آواز بخوانند همیشه برای زمزمه کردن چیزی پیدا می کنند. از اینکه جمله ای غیر حرفه ای و ابتدایی ، اما جدید ، بگویید نترسید! به خاطر داشته باشید که مبتدیان و تازه کار ها همیشه چند تا چوب را به هم می بندند و یک کلک می سازند که بالاخره روی آب رودخانه شناور می ماند. اما حرفه ای ها و آنها که خیلی وارد و خبره اند ، کشتی پر ابهت تایتانیک را می سازند که با آن وضعیت غرق می شود.
.
ما باید یاد بگیریم که به انسان های جوان بصورت یک بطری خالی در حال پر شدن نگاه نکنیم ، بلکه آنها را مانند شمعی بدانیم که باید روشن شوند.

در آن جلسه استادی بر کرسی نشسته بود که از بهترین اساتید آن مدرسه بود. استاد یک ساعت شجاعت و عصمت این دختر را تحسین کرد. سرانجام وقتی دید که پاهای او از خستگی و هیجان دیگر توان ایستادن ندارد ، از جا برخواست و با کمال شجاعت با صدای بلند گفت که من افتخار می کنم بگویم که همیشه عاشقانه ترین نامه ها را می نویسم. بعد به سوی دخترک رفت. دستش را گرفت و از کلاس و مدرسه بیرون رفتند و در کلبه ای کوچک در کنار باغی زندگی را با هم ادامه داند. 

آری این استاد با این کار مقام استادی و پیر عرفان را از دست داد. تازه او نامه را نیز ننوشته بود.
استادبودن شاید یک هدف بزرگ باشد ولی در زندگی اهداف بزرگ تری نیز وجود دارد. اهدافی آنقدر ارزشمند که حتی نرسیدن به آنها هم خودش شکوهی خاص دارد. آن دختر همیشه همسر رویاهای آن استاد بود ولی اکنون از غفلت پسرک و عشق تفکری او استاد در مقابل از دست دادن موقعیتش به عشق رویاهایش رسید.
 
همیشه بهترین راه برای اینکه رویاهایتان تحقق یابند این است که از خواب بیدار شوی ، برخیزی و مسئولیتی را به عهده بگیری.

لابد می پرسید بهای عشق اینقدر سنگین است؟ عشق شرطی و دست دوم خیر ، بسیار ارزان بدست می آید. با یک تلفن نیز از بین می رود و با یک تکه کاغذی زنده می شود. اما عشق طبیعی و کائناتی بلی.

بدانید که زندگی مملو از عشق طبیعی شاید خار داشته باشد اما زندگی خالی از عشق طبیعی هیچ گل سرخی ندارد. از این امر مطمئن باشید.
 
احساسات مشروط و تفکری با احساسات برخواسته از فطرت پاک انسانی فرقی اساسی دارند.
 
دوستان عزیز هیچگاه در زندگی به عقب نگاه نکنید چون هرگز به آن سمت حرکت نمی کنید.

منبع

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱
تگ ها :