درخت گلابی

مردی چهار پسر داشت .
آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند، درخت را توصیف کنند پسر اول گفت: درختی زشت بود، خمیده و در هم پیچیده

پسر دوم گفت: نه... درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن
پسر سوم گفت: نه... درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین... و باشکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام
پسر چهارم گفت : نه... درخت بالغی بود پربار از میوه ها... پر از زندگی و زایش
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفته اید. اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید. شما نمی توانید درباره یک درخت یا انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید
همه حاصل آنچه هستند و شوق و عشقی که از زندگیشان بر می آید، فقط در انتها نمایان می شود. وقتی همه ی فصلها آمده و رفته باشند
اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی « بهار»، زیبایی « تابستان» و باروری « پاییز» را از کف داده اید. 

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند.

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٩
تگ ها :


رفتار متفاوت در برابر سختی ها

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد.

از مبارزه خسته بود، نمی دانست چه کند.

بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده میدید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند.

پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد، سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند.

سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.

دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود.

تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.

سپس رو به دختر کرد و پرسید: عزیزم چه میبینی؟

دختر هم در پاسخ گفت: هویج تخم مرغ و قهوه.

پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند.

هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند، در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید.

دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. 

هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند.

پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند.


سپس پدر از دخترش پرسید: 
حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ 
هویج، تخم مرغ یا قهوه؟

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠
تگ ها :


این وبلاگ یکساله میشود.

13 مرداد روز تولد این وبلاگ است. در اینجا تمام مطالبی که بنظرم جالب هستند  و در اینترنت می بینم می نویسم. برعکس وبلاگ دیگرم مطالب اینجا  نوشته خودم نیست. اوایل یکی دو پستی را خودم نوشتم ولی بعدا ترجیح دادم نوشته های خودم را فقط در " زندگی جاریست ... " بنویسم. اینجا خواننده زیادی ندارد با این وجود از  تمام عزیزانی که اینجا را می خوانند بی نهایت سپاسگذارم.

وبلاگ جونم تولدت مبارک هورا

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٦
تگ ها :