خطر

موش از میان شکاف دیوار به کشاورز و همسرش که در حال باز کردن بسته ای بودند نگاه میکرد؛ چه غذای لذیذی توی اونه!؟
موش وحشت زده متوجه شد که اون یک تله موش است و در حالی که به سوی مزرعه میدوید ، داد میزد و به همه اعلام میکرد : توی خونه تله موش هست، توی خونه تله موش هست.
مرغ قدقد کنان و در حالی که بدنش رو می خاروند سرش رو بالا کرد و گفت: آقای موش من میتوانم بگویم که این خطر فقط مربوط به توست و برای من خطرناک نیست و آسایشم رو به هم نمیزنه.
موش برگشت به طرف گوسفند و گفت: توی خونه تله موش هست و گوسفند دلسوزانه گفت: آقای موش من هم خیلی متأسفم. من نمیتوانم در این مورد کاری انجام بدهم، تنها میتوانم دعا کنم و مطمئن باش که تو هم در لیست دعاهای من قرار گرفته ای.
موش برگشت به طرف گاو و او پاسخ داد: آقای موش ، آیا من هم در خطر بزرگی افتاده ام!؟
سپس موش به طرف خانه برگشت و از اینکه به تنهایی با تله موش مواجه شده بود افسرده و غمگین بود. آن شب صدای بلندی در خانه پیچید. صدایی مانند تله موشی که طعمه خود را میگیرد. همسر کشاورز سریع رفت تا ببیند که چه چیز شکار کرده است. او در تاریکی متوجه نشد که دم یک مار سمی در تله موش گیر کرده است. مار همسر کشاورز را گزید و کشاورز سریعاً او را به بیمارستان برد.
در هنگام بازگشت به خانه، او تب شدیدی داشت. هر کدام از ما می دانیم که برای مداوای تب ، سوپ مرغ لازم است و کشاورز ساتور را برداشت و به محوطه مزرعه برای تهیه وسایل سوپ (برای کشتن مرغ) رفت.
حال همسرش رفته رفته بدتر شد و دوستان و همسایگان نزدیکش برای عیادت او آمدند و تمام روز را در آنجا نشستند و کشاورز برای غذای آنها گوسفند را کشت.
بیماری همسر کشاورز خوب نشد و در واقع او مرد و مردم برای مراسم تشییع جنازه آمدند و کشاورز برای مراسم تغذیه آنها گاو را کشت.
بنابراین، در آینده شما میشنوید که یک نفر با مشکلی مواجه شده و فکر میکنید که به شما ربطی ندارد، به یاد داشته باشید که وقتی ضعیفترین کسی از ما مورد تهدید قرار میگیرد همه ما در خطر هستیم.

مرا اینجا هم بخوانید.

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
تگ ها :


شیر یا خط

 

جنگ عظیمی بین دو کشور در گرفته بود .ماه ها از شروع جنگ می گذشت و جنگ کماکان ادامه داشت. سربازان دو طرف خسته شده بودند. فرمانده یکی از دو کشور با طرحی اساسی قصد حمله بزرگی را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درایتی ریخته شده بود که فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان خسته، دو دل بودند .

فرمانده سربازان خود را جمع کرد و راجع به نقشه حمله خود، توضیحاتی به آنها داد. سپس سکه ای از جیب خود درآورد و گفت: " سکه را بالا می اندازم، اگر شیر آمد پیروز می شویم و اگر خط آمد شکست می خوریم. " سپس سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان با دقت، حرکت و چرخش سکه را در هوا دنبال کردند تا به زمین رسید. " شیر " آمده بود. فریاد شادی سربازان به هوا برخاست. فردای آن روز، با نیرویی فوق العاده به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: " قربان، آیا شما واقعا می خواستید سرنوشت کشورمان را به یک سکه واگذار کنید؟"

فرمانده لبخندی زد و گفت: " بله " و سکه را به او نشان داد .

هر دو طرف سکه شیر بود .

پس بهتر است ما هم همیشه دو روی سکه زندگیمون شیر باشه، چون اون موقع همیشه با دید مثبت به زندگی نگاه می کنیم .

 

مرا اینجا هم میتوانید بخوانید.    

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
تگ ها :


تلاش و اراده

212 درجه فارنهایت = 100 درجه سانتیگراد

 

وقتی تو یک درجه حرارت بیشتر به آب میدی باعث تفاوتی میشی که همون تبدیل شدن آب گرم به بخار هست که می تونه قدرت و انرژی حرکت یک ماشین رو فراهم کنه یک فرایند زیبا و نه چندان پیچیده که باعث میشه بفهمیم که هر کاری رو قادریم انجام بدیم.
رازی برای موفقیت وجود نداره و همه چیز به طور غریزی در ما وجود داره.

 

موفقیت در هرچیزی یک اصل اساسی داره : تلاش

و در بیشتر موارد برای رسیدن به نتایج چشمگیرتر به تلاش بیشتری نیاز داریم که در واقع همون اضافه کردن یک درجه  به حرارت است.
در 212 درجه فارنهایت آب به جوش می آید و تبدیل به بخار می شود و بخار است که می تواند یک لوکوموتیو را به حرکت در آورد.

یک درجه اضافه باعث مقدار زیادی تغییر می شود و یک درجه تلاش بیشتر در کار و زندگی خوب را تبدیل به عالی خواهد کرد. 

اختلاف متوسط برای پیروز شدن  در تمامی مسابقات مهم  25 سال گذشته ( در ورزش گلف) کمتر از 3 ضربه بوده است.

اختلاف بین کسی که  در مسابقات المپیک مدال طلا می گیرد و ورزشکاری که هیچ مدالی نصیبش نمی شه خیلی کم و ناچیز هست. در المپیک 2004 در مسابقات دوی 800 متر مردان اختلاف تنها 71 صدم ثانیه بود.

در مسابقات اتومبیلرانی 500 مایل ایندیانا پولیس (که یک مسابقه بسیار معتبر اتومبیل رانی است) اختلاف بین نفر برنده و بازنده در 10 سال گذشته به طور متوسط 1.54 ثانیه بوده است. نفر اول برنده 1.278.813 دلار و نفر دوم 621.321 دلار یعنی تفاوت معادل 657.492 دلار ( فقط به خاطر 1.54 ثانیه).

این زندگی توست و تو مسوولی برای نتایجی که به دست می آوری. برای به دست آوردن چیزهایی که هیچ زمانی نداشتیم باید کارهایی انجام بدیم که تابه حال انجام نداده ایم.

تنها چیزی که بین یک انسان و خواسته اش در زندگی وجود داره، اراده ای است که باعث می شه تلاش کنه و ایمان و باور این که هر چیزی امکان پذیره.

یکی از زیباترین موازنه های زندگی اینه که ما هیچ وقت نمی تونیم به کسی کمک کنیم قبل از این که اول به خودمون کمک کنیم ومراقب خودمون باشیم.

داشتن  یک هدف تعریف شده و مشخص و تمرکز روی اون  باعث به وجود آمدن تصورات زیبا و الهامات و شور وهیجان برای رسیدن به اون می شه مثل نور یه فانوس دریایی که مه رو در شب می شکافه.

 

استقامت حتما نباید در یک مسابقه طولانی و دوره های بلند مدت باشه می تونه به دوره های کوتاه تر تقسیم بشه و استقامت در تک تک این مقاطع باشه یعنی یکی به دنبال دیگری.

ادیسون گفته خیلی از شکست های زندگی زمانی اتفاق می افته که اشخاص نمی دونستند چقدر به موفقیت نزدیک بودن زمانی که از تلاش نا امید شدند و دست کشیدند ( شاید بشه گفت فقط یه درجه  حرارت و تلاش  بیشتر می تونست اونا رو به اون چیزی که می خواستند برسونه).

اینچ ها و سانتیمترها هستن که باعث می شن یه نفر قهرمان بشه.

می دونین چرا آدم ها وقتی بزرگ می شن با خودکار می نویسن؟

چون اگه غلط بنویسن دیگه نتونن پاکش کنن ولی می دونین اعتقاد من چیه؟

این که :

 

ماهی رو هر موقع از آب بگیری تازه است، به هر اشتباهی می شه فرصت داد به شرطی که دیگه اون اشتباه دوباره  تکرار نشه. زندگی رو با مداد بنویس و هر جا که لازم باشه پاکش کن و اشتباهت رو جبران کن می تونی این کار رو بکنی فقط  و فقط حواست باشه زیاد پاک نکنی که کاغذ زندگیت پاره بشه، این مهمه.

 

 

 

 

یادت نره یک لحظه می تونه سرنوشت و آینده رو عوض کنه فقط یک لحظه و تمام آینده به همین یک لحظه و تصمیم  وابسته است.

 

 

منبع : خانه مدیران جوان

 

 

مرا اینجا هم می توانید بخوانید.

 

 

 

 

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٧
تگ ها :


بهلول و جنید بغدادی

شیخ « جنید بغدادی » به عزم سفر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان به دنبال او میرفتند.
شیخ از احوال بهلول پرسید. مریدان گفتند:
- اومرد دیوانه ای است ، با او چکار داری؟!
جنید گفت:
- مرابا بهلول ، کاری است.
جستجوکردند. او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیش او بردند.
هنگامی که جنید پیش رفت ، دید بهلول خشتی را زیر سرنهاده و خوابیده است. از چنین کاری در حیرت ماند.
سلام کرد. بهلول جوابش داد و پرسید :
- چه کسی هستی؟
گفت :
-منم؛ جنیدبغدادی.
بهلولپرسید:
- همان شیخی که مردم را ارشاد می کند؟
- آری.
بهلول پرسید :
- آداب طعام خوردن خود رامی دانی؟
- آری میدانم.
- چگونه می خوری؟
جنید بغدادی پاسخ داد :
- اول بسم ا... می گویم واز جلوی خود غذا می خورم ، و لقمه کوچک بر می دارم و به طرف راست دهانم می گذارم وآهسته می جویم و به لقمه دیگران نظر نمی کنم و در خوردن از یاد حق غافل نمی شوم وهر لقمه که می خورم الحمدالله می گویم و در اول و آخر غذا دست می شویم.
بهلول برخاست وگفت:
- تو می خواهی که مرشدخلق باشی و طعام خوردن خود نمی دانی!؟
و به راه خود رفت.
پس مریدان شیخ را گفتند.
- ای شیخ! این مرد دیوانه است!
جنید گفت:
- دیوانه به کار خویش هوشیار است و سخن راست از دیوانه بایدشنید.
بعد به دنبال بهلول روان شد و گفت:
- مرا با اوکار است.
چون بهلول اندکی راهبرفت، بر زمین نشست. شیخ دو مرتبه پیش او آمد و در کنارش قرار گرفت و گفت :
- شیخ بغدادی هستم که آداب طعام خوردن خود را نمی داند!
بهلول پرسید :
- آیا آداب سخن گفتن خود را می دانی ؟
گفت:
- آری.
- چگونه سخن می گویی؟
جنید پاسخ داد :
- سخن را به اندازه میگویم؛ بی موقع و بی حساب حرف نمی زنم و به قدر فهم شنوندگان می گویم و مردم را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان نمی گویم که مردم از من ملول گردند.
بهلول گفت:
- طعام خوردن که جای خودداشت؛ اینک دانستم که سخن گفتن هم نمی دانی!
پس از جای برخاست و دوباره شیخ را به حال خود گذاشت ورفت.
مریدان گفتند:
- یا شیخ ! دیدی که این مرد دیوانه است. تو از آدم دیوانه ، چه توقعی داری؟
جنید به آرامی جواب داد:
- مرا با او کاری است که شما نمی دانید.
و دیگر بار به دنبالبهلول حرکت کرد تا به او رسید.
بهلول گفت:
- تواز من ، چه می خواهی ؟ ای شیخ! تو آداب خوردن و سخن گفتن خویش را نمی دانی ، آیا ازآداب خوابیدن آگاهی داری؟
- بلی؛ آگاهی دارم!
- چگونه می خوابی؟
جنیدگفت:
- چون از نماز اعشاء ودعای آن فارغ می شوم لباس خواب می پوشم.
... سپس آنچه از آداب خوابیدن بود که از حضرت رسول(ص) رسیده بود ، بیان نمود.
در پایان سخنانش ،بهلول گفت:
- دانستم که آداب خوابیدن همه نمی دانی !
وخواست برخیزد که جنید دامن لباسش را گرفت و گفت:
- ای بهلول ! برای خدا این ها را به من بیاموز!
بهلول گفت:
- تا کنون که ادعای دانایی می کردی ، از تو کناره می گرفتم؛ اما حال که به نادانی خویش معترف شدی ترابیاموزم. این ها که تو گفتی فرع است و اصل در خوردن آن است که :
لقمه حلال باید خورد و اگرغذای حرام را صدها نوع از این آداب که گفتی ، به جای بیاوری ، فایده یا ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید که خوشحال شده بود ، گفت:
- خداوند پاداش نیکویی به تو دهد !
بهلول گفت:
- درسخن گفتن ، باید که دل پاک باشد و نیت درست گردد و برای هدفی از آن خدا باشد؛ که ازبرای هدفی دنیایی سخن بگویی یا بیهوده و هرزه حرف بزنی هر کلام تو وبال گردنت خواهدشد. در چنین هنگامی سکوت و خاموشی بهتر و نیک تر است.
اما آداب خوابیدن را هم بشنو:
البه حرف هایی که در این باره بر زبان آوردی ، فرع میباشد و اصل این است که کینه مسلمانان و حب دنیا و مال دنیا در دل تونباشد.
جنید ، دست بهلول رابوسید و او را دعا کرد.

مرا اینجا هم بخوانید. 

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۳
تگ ها :


ایمان به خدا

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خداوند فقط بلد است که از ما چیز ی بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند.
دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم.

همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ ها ی روی زمین را بر پشت اسبان تان بگذارید
شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم! من که اطاعت نمی کنم
شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید: آن سنگها الماس ناب بودند. 
استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست .

مرا اینجا هم بخوانید.

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱
تگ ها :


اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد

این مثل در مورد افرادی گفته می شود که متکی به غیراند و به خداوند توکل ندارند.

در زمان قدیم پادشاهی بوده به نام اکبر، این پادشاه افراد چاپلوس و متملق را همیشه دور خودش جمع می کرد تا از او تعریف کنند. در اطراف قصر اکبر شاه همیشه گدایان زیادی به حمد و ثنای اکبرشاه مشغول بودند. در میان این گداها دو گدای نابینا به نام های قاسم و بشیر بودند. بشیر به خاطر اینکه چاپلوسی کرده باشد و پادشاه به او چیزی بدهد مرتب می گفته است:«اکبر بدهد.»‌ اما قاسم می گفته:«‌اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد.»

   چون اکبر شاه افرادی را که از او تعریف می کردند و او را بخشنده می خواندند دوست می داشت، یک روز دستور داد یک مرغی بریان کنند و مقداری زر سرخ در شکم مرغ بگذارند و با مقداری برنج برای بشیر ببرند. بشیر که از همه جا بی خبر بود طمع بر او غالب شد و آن مرغ و برنج از گلویش پایین نرفت و آن را به دو ریال به قاسم فروخت. قاسم هم مرغ و پلو را برای زن و بچه اش به خانه برد. شب وقتی مشغول خوردن مرغ و پلو شدند زرهای سرخ را دیدند و شکر خدا را به جا آوردند.

   به این منوال اکبر شاه چند روز پشت سر هم مرغی بریان همراه با زر سرخ برای بشیر می فرستاد و بشیر هم هر روز آن را به قیمت ناچیز به قاسم می فروخت. تا اینکه روزی باز گذار اکبر شاه به پشت قصر افتاد و دید بشیر این جمله معروف را تکرار می کند و می گوید: «اکبر بدهد.» قاسم هم می گوید: «اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد.» اکبر شاه تعجت می کند و بشیر را به قصر می طلبد و به او می گوید: « ای مرد، چند روز است که من برای تو مرغ بریان که شکمش پر از زر سرخ  بوده فرستادم. آنها را چه کردی؟ تو دیگر محتاج نیستی.»‌ بشیر بیچاره که تازه می فهمد چگونه آن همه زر سرخ را از دست داده، آه از نهادش بلند می شود و می گوید: « ‌ای قبله عالم، من آن مرغها را نخوردم و آنها را به قیمت ارزانی به قاسم فروختم.»

  اکبر می گوید: ‌« ای احمق، قاسم درست می گوید. اکبر کیست که بدهد؟ خدای اکبر بدهد.»‌ و او را از قصر بیرون می کند.

منبع : من هستم

مرا اینجا هم بخوانید.

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦
تگ ها :