بازاریابی

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود...
مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده.
رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه اینجا مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش.
در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟!

* گلدشتین یه فامیل معروف یهودیه

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧
تگ ها :


اصل و فرع

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : «در کیسه ها چه داری». او می گوید
شن
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا.....

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.

یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار

قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند.

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢
تگ ها :


ارزش سلطنت

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟

گفت: صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.
 

منبع : ایمیل دریافتی 

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
تگ ها :


منطق

دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند :
- استاد اصولا منطق چیست ؟
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.

شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.

پس چه کسی حمام می کند ؟

حالا شاگردها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.

وباز پرسید :

خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد وکثیفه به حمام احتیاج دارد.

خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!


شاگردان با اعتراض گفتند :
بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟
هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است


معلم در پاسخ گفت :
خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !

و از دیدگاه هر کس متفاوت است.

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
تگ ها :


اثبات عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.


تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

توی دادگاه منتظرتم...

 

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
تگ ها :


Chemistry joks


یه روز یه فیزیکدان، یه زیست شناس و یه شیمی دان که شنا بلد نبودن برای اولین بار میرن به اقیانوس.
فیزیک دان میگه: "من میخوام درباره فیزیک امواج تحقیق کنم." و میپره تو آب و دیگه برنمی گرده.
زیست شناس میگه: " من میرم درباره گیاهان کف اقیانوس تحقیق کنم." و اونم به سرنوشت فیزیک دان دچار میشه.
شیمی دان چند ساعتی منتظر میشه و بعد توی دفترچه گزارشش مینویسه: " 1- آب دریا فیزیکدان ها و زیست شناس ها را در خود حل می کند. ..." 

_____________________________________________
-کدامیک از موارد ذیل در تتراکلرید کربن حل نمی شوند؟
الف) خرس سفید
ب) خرس قهوه ای
ج) خرس سیاه
د) همه موارد
- خب معلومه، خرس سفید. چون قطبیه
 
 
 
 
 
 
_______________________________________________
-میدونید با عنصرهای آهن، نیکل و پتاسیم چه سلاحی می شه ساخت؟
-چاقو (KNiFe
_______________________________________________

یه روز هایزنبرگ در حال رانندگی بوده که پلیس متوقفش می کنه.
پلیس: هیچ می دونی سرعتت چقدره؟
هایزنبرگ: نه، ولی می دونم کجا هستم! 
_________________________________________________

تعریف شاخه های مختلف شیمی: 

شیمی فیزیک: تلاش مذبوحانه برای به کار بردن عبارت y=mx+b در مورد هر پدیده ای در جهان
شیمی آلی: تلاش برای تبدیل ترکیبات بدبو به مقاله های تروتمیز در مجله ها
شیمی معدنی: تلاش برای مفید نشون دادن چیزهایی که بعد از استفاده ی شیمی دانان آلی و تجزیه از جدول تناوبی باقی می مونه
مهندسی شیمی: تلاش برای پول درآوردن از کارهایی که شیمی دانان آلی، معدنی و تجزیه صرفا برای تفریح انجام میدن.
*(شیمی آلی عبارتست از مطالعه ترکیبات کربن دار
بیوشیمی عبارتست از مطالعه ترکیبات کربن داری که وول میخورند.)

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
تگ ها :


برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی!!

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.

باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ی جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد. به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام. نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض این که مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد:

صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی.

بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد. 

 

بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون این که حرفی بزند ، اسب اصیل را به

صاحب واقعی آن پس داد ...

 

منبع 

 

 

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
تگ ها :


تفاوت عشق حقیقی و عشق شرطی



در یک مکان مقدس تعدادی دختر و پسر معرفت جو تحت نظر استادی درس می گرفتند. همه این معرفت جویان هم الزاما و طبق قوانین مدرسه مجرد بودند. یکی از این دخترها بی نهایت زیبا بود. روزی یکی از پسران جوان در خفا نامه ای به دختر نوشت و به او اظهار علاقه کرد. روز بعد دختر در سر کلاس و در حضور همه از جا برخاست و با صدای بلند گفت که نویسنده نامه اگر در عشقش صداقت دارد همین الان از جا برخیزد و همراه او از معبد خارج شوند تا همچون یک زن و مرد عادی ازدواج کنند و دست از کلاس و مدرسه بشویند.

فکر می کنید چه شد؟ اگر آن پسر واقعا دوستش می داشت باید بر می خواست و از این پیشنهاد استقبال می کرد ، اما از این نکته هم نباید غافل بود که دخترک با این حرکت نشان داد که زیاد پایبند آبرو و به عبارتی قابل اعتماد نیست ، چون که باید به هر صورت ملاحظه آبرو و حیثیت معبد و پسرک را می کرد.
.
حدس بزنید بعد چه شد. چه بالایی سر پسر آمد؟
.
مگر غیر از این است که پسر با برنخواستنش ثابت کرد که عشقش تفکر و شرطی بوده است و حال که دخترک با رفتار به ظاهر جنون آمیزش بی آبرویی به بار آورده دیگر لیاقت عشق تفکری اش را ندارد؟
.
من تعجب می کنم که چرا اکثر مردم فکر نمی کنند و فقط سعی می کنند قضاوت ها و پیش داوری هایشان را ردیف و منظم کنند. خوب به مساله دقت کنین شاید دلیل اینکه نمی توانین آن را حل کنین این باشد که آنچه با آن روبرو هستین یک مساله نیست ، بلکه یک واقعیت است!
.
آنها که می خواهند آواز بخوانند همیشه برای زمزمه کردن چیزی پیدا می کنند. از اینکه جمله ای غیر حرفه ای و ابتدایی ، اما جدید ، بگویید نترسید! به خاطر داشته باشید که مبتدیان و تازه کار ها همیشه چند تا چوب را به هم می بندند و یک کلک می سازند که بالاخره روی آب رودخانه شناور می ماند. اما حرفه ای ها و آنها که خیلی وارد و خبره اند ، کشتی پر ابهت تایتانیک را می سازند که با آن وضعیت غرق می شود.
.
ما باید یاد بگیریم که به انسان های جوان بصورت یک بطری خالی در حال پر شدن نگاه نکنیم ، بلکه آنها را مانند شمعی بدانیم که باید روشن شوند.

در آن جلسه استادی بر کرسی نشسته بود که از بهترین اساتید آن مدرسه بود. استاد یک ساعت شجاعت و عصمت این دختر را تحسین کرد. سرانجام وقتی دید که پاهای او از خستگی و هیجان دیگر توان ایستادن ندارد ، از جا برخواست و با کمال شجاعت با صدای بلند گفت که من افتخار می کنم بگویم که همیشه عاشقانه ترین نامه ها را می نویسم. بعد به سوی دخترک رفت. دستش را گرفت و از کلاس و مدرسه بیرون رفتند و در کلبه ای کوچک در کنار باغی زندگی را با هم ادامه داند. 

آری این استاد با این کار مقام استادی و پیر عرفان را از دست داد. تازه او نامه را نیز ننوشته بود.
استادبودن شاید یک هدف بزرگ باشد ولی در زندگی اهداف بزرگ تری نیز وجود دارد. اهدافی آنقدر ارزشمند که حتی نرسیدن به آنها هم خودش شکوهی خاص دارد. آن دختر همیشه همسر رویاهای آن استاد بود ولی اکنون از غفلت پسرک و عشق تفکری او استاد در مقابل از دست دادن موقعیتش به عشق رویاهایش رسید.
 
همیشه بهترین راه برای اینکه رویاهایتان تحقق یابند این است که از خواب بیدار شوی ، برخیزی و مسئولیتی را به عهده بگیری.

لابد می پرسید بهای عشق اینقدر سنگین است؟ عشق شرطی و دست دوم خیر ، بسیار ارزان بدست می آید. با یک تلفن نیز از بین می رود و با یک تکه کاغذی زنده می شود. اما عشق طبیعی و کائناتی بلی.

بدانید که زندگی مملو از عشق طبیعی شاید خار داشته باشد اما زندگی خالی از عشق طبیعی هیچ گل سرخی ندارد. از این امر مطمئن باشید.
 
احساسات مشروط و تفکری با احساسات برخواسته از فطرت پاک انسانی فرقی اساسی دارند.
 
دوستان عزیز هیچگاه در زندگی به عقب نگاه نکنید چون هرگز به آن سمت حرکت نمی کنید.

منبع

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱
تگ ها :


شانس!!

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
تگ ها :


قوانین کاربردی

قانون گاو
گاو سرشو می‌اندازه پایین و کار خودشو انجام میده ، کاری نداره کسی چی میگه ! از شاخش هم استفاده نمی‌کنه ، چون بهترین شاخ زن‌ها رفتن توی میدان گاو بازی و نابود شدند . برای مثال شما قصد د

اری به عیادت کسی در بیمارستان بری ، بهترین راه اینه که راه خودت را بگیری و مستقیم وارد بخش بشی و به کسی هم توجه نکنی ، حالا مثلا اگر از نگهبان بپرسی که "الان ساعت ملاقات هست؟" یا این که "می‌تونم برم تو؟" اگر هیچ مشکلی هم وجود نداشته باشه ، نگهبانه برای اینکه قدرت خودشو بهت نشون بده جلوت را می‌گیره . این قانون در جاهایی که قوانین مسخره و دست و پا گیر داره هم کاربرد داره ، یعنی خیلی موانع قانونی (یا بهتر بگم سنگ اندازی‌ها) در مرحله آغازین کارها بیشتر جلوه می‌کنند ، وقتی شما بی‌توجه به همه‌ آنها کارت را آغاز کردی ، اکثر آنها خود به خود کنار می‌روند یا افراد مجبور میشن خودشونو با شما وقف بدن .
قانون سگ
سگی شما رو دنبال کرده و شما فقط یه قرص نان دارید ، اگر کل نان را جلوش بندازید ، زود می‌خوردش و بعدش به شما حمله می‌کنه ، پس بهترین کار اینه که نان را تکه تکه بهش بدین تا زمانی که به جای امنی برسید . مثلا می‌دانید که طرح یک پروژه یک ماه طول می‌کشه ، اما اگر به کارفرما بگویید یک ماه ، شاکی میشه و فحش میده ، شایدم رفت و کار را داد به یکی دیگه ، پس کار را در چند مرحله بهش تحویل می‌دهید . مثلا هفته اول سایت پلان ، به همراه پلان اولیه ، هفته دوم پلان نهایی و الا آخر ! اینطوری طرف شاکی نمیشه که هیچ ، کلی هم ذوق می‌کنه که تو جریان پیشرفت کار قرار داشته !
قوانین خر
قانون اول : هرگاه خری در یک کنج مثلث و منبع غذا در کنج دیگری باشد ، خر مورد نظر همیشه مسیری را طی میکند که از یک ضلع مثلث می‌گذرد . نتیجه گیری : در دبیرستان می‌گفتند که این یعنی خر هم می‌فهمه که اون راه نزدیکتره ، اما در اصل اینه که همیشه کوتاه‌ترین راه ، بهترین راه نیست و فقط خر کوتاه‌ترین راه را انتخاب می کنه ! قانون دوم : هرگاه خری در فاصله مساوی بین دو منبع غذایی قرار گرفته باشد . آنقدر بین انتخاب نزدیکترین منبع تردید می‌کند و به سمت هیچکدام نمی رود تا از گرسنگی بمیرد ! نتیجه گیری : خیلی وقت‌ها تصمیم گیری بین دو یا چند گزینه در نتیجه عمل تاثیر چندانی نمی‌گذارد ، پس تا فرصت نگذشته سریعتر تصمیم‌گیری کنیم . قانون سوم : هرگاه در مسیری دو خر از روبرو (شاخ به شاخ) به یکدیگر برسند ، و مسیر به قدری تنگ باشد که این دو باید کمی از وسط جاده کنار رفته ، به دیگری راه بدهند تا بتوانند رد شوند ، هیچکدام از خرها از جای خود تکان نمی‌خورند . نتیجه گیری : خیلی وقت‌ها برای رسیدن به نتیجه مطلوب بایستی به طرف مقابل امتیاز بدهید ، به بازی "بُرد ـ بُرد" بیاندیشیم ، سیاستمدار باشیم ، دور از جون و بلا نسبت شما ، خر نباشیم !

 

منبع

  
نویسنده : عذرا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :